جلال الدين الرومي

67

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل مشتاقيم ، الّا چون مىدانيم كه شما به مصالح خلق مشغوليد زحمت دور مىداريم . گفت بر ما اين واجب بود « 1 » . دهشت برخاست . بعد ازين به خدمت آييم . فرمود كه فرقى نيست همه يكى است . شما را آن لطف هست كه همه يكى « 2 » باشد ، از زحمت‌ها چونيد ؟ ليكن چون مىدانيم كه امروز شماييد كه به خيرات و حسنات مشغوليد لاجرم رجوع به شما مىكنيم . اين ساعت بحث درين مىكرديم اگر « 3 » مردى را عيال است و ديگرى را نيست ازو مىبرّند و به اين « 4 » مىدهند . اهل ظاهر گويند كه از معيل مىبرّى به غير « 5 » معيل مىدهى ؟ چون بنگرى خود معيل اوست در تحقيق « 6 » . همچنان‌كه اهل دلى كه او را گوهرى باشد شخصى را بزند و سر و بينى و دهان بشكند ، همه گويند كه اين مظلوم است امّا به تحقيق مظلوم آن زننده است . ظالم آن باشد كه مصلحت نكند « 7 » . آن لس‌خورده 120 و سرشكسته ظالم است و اين زننده يقين مظلوم است . چون اين صاحب گوهرست و مستهلك حقّ است كردهء او كردهء حق باشد ، خدا را ظالم نگويند همچنان‌كه مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم « 8 » مىكشت و خون مىريخت و غارت مىكرد ، ظالم « 9 » ايشان بودند و او مظلوم . مثلا مغربيى « 10 » در مغرب مقيم است . مشرقيى به مغرب آمد . غريب آن مغربى است امّا اين چه غريب است كه از مشرق آمد ؟ چون همه عالم خانه‌اى بيش نيست . ازين خانه در آن خانه رفت يا ازين گوشه بدان گوشه . آخر نه هم « 11 » درين خانه است ؟ امّا آن مغربى كه آن گوهر دارد از بيرون خانه آمده است آخر مىگويد كه الاسلام بدأ غريبا 121 نگفت كه

--> ( 1 ) . ح : گفت اين بر ما واجب بود ( 2 ) . ح : همه يك ( 3 ) . ح : كه اگر ( 4 ) . ح : و به وى ( 5 ) . ح : و به غير ( 6 ) . ح : در حقيقت ( 7 ) . اصل : كند ( 8 ) . ح : ندارد ( 9 ) . ح : با اين همه ظالم ( 10 ) . ح : مغربيى صاحب گوهر ( 11 ) . ح : نه همه